نقش هوش در خلاقیت و سنجش روانی آن
هوش چیست؟ هیچ توافقی درباره اینکه هوش چیست وجود ندارد. پیاژه هوش را اینگونه تعریف کرد: فکر یا رفتار انطباق پذیر. سایر کارشناسان تعاریف متفاوتی را پیشنهاد کرده اند، بیشتر آنها به توانایی تفکر انتزاعی یا حل مسئله موثر، توجه کرده اند. تعریفهای اخیر از هوش گرایش به این دارد که هوش توانایی ذاتی است که به طور ژنتیکی تعیین شده است. اما حالا واضح است که هوش ثابت نیست بلکه قابل تغییر بوده و تحت تاثیر عوامل محیطی است. در نتیجه نمره آزمون هوش فرد گاهی در طول دوره زندگی به طور قابل توجهی تغییر می کند. رویکرد روان سنجی روش تحقیقی که منجر به گسترش آزمونهای استاندارد هوش شده، رویکرد روان سنجی است. بر اساس نظریه های روان سنجی، هوش یک صفت یا مجموعه ای از صفات است که برخی از افراد برای پیشرفت بیشتر نسبت به دیگران دارند. هدف شناسایی این خصلتهای ویژه و اندازه گیری آنها می باشد به گونه ای که تفاوتهای بین افراد قابل توصیف باشد. اما از همان ابتدا کارشناسان هیچ گونه توافقی مبنی بر اینکه آیا هوش یک توانایی شناختی کلی است یاتعدادی توانایی های خاص، نداشتند. چارلز اسپیرمن(1927) تئوری دوعاملی هوش را مطرح می کند که شامل یک توانایی ذهنی کلی(g) است که در انجام تکالیف مختلف شرکت دارد. براساس مشاهدات اسپیرمن اغلب عامل g منجر به ثبات افراد در دامنه ای از تکالیف می شود. همچنین اسپیرمن اشاره می کند که دانشجویی که در اکثر تکالیف عالی عمل می کند ممکن است در یک آزمون بخصوص نمره کمی بگیرد(مثلاً آزمون حافظه لغات). بنابراین او جنبه دوم هوش را مطرح می کند:s ؛ یا توانایی های خاص، هر یک از اینها ویژه نوع خاصی از تکلیف هستند. لوئیس تورستون نمرات به دست آمده از دانشجویان دانشکده را تحلیل کرد و 7 عامل نسبتاً مجزا را شناسایی کرد که آنها را توانایی های ذهنی اصلی نامید: سرعت ادراکی(توجه سریع به جزئیات دیداری)، استدلال عددی(مهارت های حساب)، مفهوم کلامی(تعریف لغات)، سیالی لغات(سرعت بازشناسی کلمه ها)، حافظه، و استدلال قیاسی(ایجاد یک قانون کلی برای توصیف مجموعه خاصی از مشاهدات مثلاً اشاره به اینکه همیشه زمانی که در آسمان ابرهای تیره وجود دارند، باران می بارد و از این مشاهدات نتیجه گیری کند که ابرها باران می آورند.) بنابراین نتیجه گرفته می شود که عامل توانایی کلی اسپیرمن باید به چندین توانایی ذهنی مجزا شکسته شود. رایموند کتل و جان هورن در مورد تفکرات کنونی هوش با تاکید بر دو جنبه گسترده هوش تاثیر بسزایی داشته اند: هوش سیال و هوش متبلور. هوش سیال توانایی استفاده از ذهن یک فرد، به صورت فعال برای حل مسائل جدید است. مثلاً حل قیاس کلامی، به خاطر آوردن یک جفت لغات نامربوط، یا تشخیص ارتباط میان اشکال هندسی. مهارتهایی شامل استدلال، دیدن ارتباط میان محرکها. استنباط طرح، معمولاً آموختنی نیست و اعتقاد بر این است که رها از تاثیر فرهنگ است.هوش متبلور برخلاف هوش سیال، استفاده از دانشی است که از طریق مدرسه و دیگر تجارب زندگی به دست آمده است. آزمون اطلاعات عمومی(در چه دمایی آب به جوش می آید؟)، درک لغات(معنی کلمه المثنی[1] چیست؟) و توانایی های عددی(؟=3×23) همه، ارزیابی های هوش متبلورند. بنابراین هوش سیال شامل استفاده ذهن شما در مسیرهای تازه و قابل انعطاف است، در حالیکه هوش متبلور شامل استفاده از چیزی است که شما هم اکنون از طریق تجربه یاد گرفته اید. به طور آشکار، پاسخ واحدی برای اینکه هوش چیست وجود ندارد. با این وجود، توافقاتی حاصل شده است: هوش اغلب اوقات به عنوان یک سلسله مراتب است که شامل موارد زیر است: 1- شاخص توانایی کلی سطح بالا که بر چگونگی انجام دامنه وسیعی از تکالیف شناختی تاثیر می گذارد. 2-تعدادی ابعاد گسترده از توانایی که در تحلیل عاملی تشخیص داده می شوند(مثلاً هوش سیال، هوش متبلور، ظرفیت حافظه، مهارت های ادراکی و سرعت پردازش)؛ 3- شمار زیادی از توانایی های خاص از قبیل استدلال عددی، تمیز فضایی، درک لغات، و همچنین تاثیر اینکه چقدر خوبیک شخص تکالیف شناختی را انجام دهد. آزمونهای هوش به وسیله تئوری های روان سنجی هوش هدایت می شوند که بر توانایی ذهنی کلی به وسیله جمع آوری امتیازات در تست IQ تاکید دارد و آن تئوری ها فقط تعداد کمی از توانایی های خاص بشر را مورد توجه قرار می دهد. منتقدان بر این عقیده اند که آزمونهای روان سنجی سنتی توصیف کاملی از آن چیزی که هوش فرد معنی می دهد، ندارند. تئوری سه بعدی استرنبرگ[2] رابرت استرنبرگ تئوری سه بعدی هوش را پیشنهاد می کند، که بر 3 جنبه رفتار هوشمند تاکید می کند: زمینه ای ، تجربی، مولفه های پردازش اطلاعات. در ابتدا بر اساس خرده نظریه های زمینه ای یا عملی، چیزی که به عنوان یک رفتار هوشمند تعریف شده به زمینه اجتماعی – فرهنگی که در آن بروز می کند وابسته است. این دیدگاه رفتار هوشمند را اینطور می بیند که از یک فرهنگ یا خرده فرهنگ نسبت به دیگر فرهنگ ها، از یک دوره زندگی نسبت به دیگر دوره های زندگی، از یک دوره تاریخی نسبت به دیگر دوره های تاریخی، تغییر می کند. یک رفتار هوشمندانه تنها از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر تغییر می کند، خرده نظریه زمینه ای پیش بینی می کند که این در طول زمان تغییر می کند. توانایی های عددی، حالا که به طور گسترده ای از ماشین حساب ها و کامپیوتر استفاده می شود، ممکن است نقش مهمی را، در رفتار هوشمندانه بازی نکند، در عوض مهارت های تحلیلی در یک دنیای پیچیده شهری، ممکن است مهم باشد. و به طور خاص، نحوه یادگیری نوزاد برای تسلط بر یک اسباب بازی جدید، نسبت به متخصص شدن یک بزرگسال در یک آموزش دانشگاهی، نشان دهنده متفاوتی است بنابراین، تعریف یک نوزاد باهوش باید متفاوت از تعریف یک بزرگسال باهوش باشد. پس خرده نظریه زمینه ای، رفتار هوشمندانه را وابسته به زمینه اجتماعی فرهنگی که در آن بروز می کند، به طور متفاوتی تعریف می کند. افراد باهوش با محیطی که در آن هستند، سازگار می شوند(مثلاً قرار گرفتن در یک شغل)، محیط را شکل می دهند تا آن را مناسب تر کنند، یا محیط بهتری را پیدا می کنند. دومین جنبه تئوری سه بعدی بر نقش تجربه در هوش اشاره دارد. بر اساس این خرده نظریه، هوش زمانی که شخص برای اولین بار با مسئله ای مواجه می شود، با وقتی که تجربه برخورد با آن مسئله را به طور گسترده ای داشته باشد، متفاوت است. اولین نوع هوش، عکس العمل به پدیده جدید، به فعال و هشیار بودن پردازش اطلاعات نیاز دارد. استرنبرگ اعتقاد دارد که مسائل جدید به طور نسبی بهترین مقیاس های هوش هستند زیرا آنها توانایی های فردی برای فایق آمدن بر مسائل جدید با ایده های خلاق یا بینش جدید را نشان می دهند. جنبه سوم تئوری سه بعدی، خرده نظریه مولفه ای است، که روی مولفه های پردازش اطلاعات تمرکز می کند. اینها شامل فرامولفه ها[3] یا فرایندهای تصمیم گیری[4] می شوند که نحوه حل مسئله ها و اجرای مولفه ها را مشخص می کنند که منجر به انجام اعمالی می شوند که به وسیله فرامولفه ها دیکته می شوند. مولفه های پردازش اطلاعات همچنین شامل مولفه های فراگیری دانش[5] می شود که در اندوختن اطلاعات جدید و طبقه بندی اطلاعات مربوط و نامربوط درگیر می شوند. چگونه هوش با خلاقیت ارتباط پیدا می کند؟ خلاقیت اغلب، به عنوان توانایی ایجاد پاسخ های جدیدی که مناسب با زمینه باشند و توسط دیگران ارزش داده شوند، منطقی و معنادار باشند، تعریف می شوند. بنابراین افرادی که یک ایده جدید می دهند، خلاق در نظر گرفته می شوند در حالیکه افرادی که یک ایده جدید می دهند اما این ایده ارزش واضحی ندارد، خلاق در نظر گرفته نمی شود. مطالعه خلاقیت از مطالعه هوش پدیدار شد، خلاقيت، فکری است که کلاً با هوش درهم تنیده شده است. اما wallach و kogan در یک مطالعه کلاسیک(1965) نشان دادند که تفکر خلاق از IQ و نمره هایی که در کلاس درس به دست می آیند، مجزاست. خلاقیت و هوش کلی(g) تنها به این معنی که افراد شدیداً خلاق به ندرت IQ های پایین تر از متوسطی دارند، به هم مرتبط می شوند. بنابراین یک حداقل هوش برای خلاقیت لازم است. هر چند در بین افرادی که IQ متوسط یا بالاتر از متوسط دارند، نمره IQ فرد، ضرورتاً با سطح خلاقیت او نامربوط است. بین نمرات IQ و خلاقیت همبستگی خیلی خوبی وجود ندارند، به این دلیل که آنها دو نوع مختلف تفکر را ارزیابی می کنند. آزمون های IQ تفکر همگرا[6] را می سنجند که شامل توجه(همگرا شدن) به بهترین جواب برای یک مسئله می شود. در مقابل خلاقیت شامل تفکر واگرا[7] می شود یا ارائه، تنوعی از ایده ها و راه حل ها برای یک مسئله زمانی که تنها یک جواب درست وجود ندارد. پاسخ ها به تکالیف تفکر واگرا می تواند در 3 بعد تحلیل شود: ابتکار و منحصر به فرد بودن ایده های به وجود آمده، انعطاف پذیری یا تعداد طبقه های مختلفی که به وسیله ایده ها مطرح می شوند و روتنی(سیالی) ایده ها. آخرین بعد یعنی سیالی اندیشه یا تعدادِ صِرف ایده های متفاوتی(شامل ایده های تازه) که در یک فرد می تواند تولید کند، اغلب برای سنجش خلاقیت به کار می رود، زیرا از نظر نمره گذاری آسان می باشد. همان طوری که ملاحظه می کنید اگرچه دو ساختار به هم مرتبط اند ولی هوش با تمرکز بر تفکر همگرا و خلاقیت با تمرکز بر تفکر واگرا، مجزا هستند. در قسمتهای بعدی که در مورد نیمرخ های هوش بچه ها، نوجوانان و بزرگسالان بحث می کنیم، رشد خلاقیتشان را هم مدنظر قرار می دهیم توجه داشته باشید که بحث ما شامل دوره نوزادی نمی شود به این دلیل که هنوز محققان روشی برای کشف نشانه های خلاقیت در این سن، ایجاد نکرده اند. نوزادی(infant)؛ بهره رشدی[8] هیچکدام یک از آزمونهای استاندارد هوش نمی توانند برای بچه های زیر 3 سال مورد استفاده قرار گیرند، زیرا آیتم های آزمون نیاز به مهارت های کلامی و میزانی توجه دارد که نوزادان ندارند. برخی رشدگرایان سعی کردند که هوش نوزاد را با سنجش سرعتی که نوزادی مراحل رشدی مهم را طی می کنند، اندازه گیری کنند. شاید مشهورترین و پرکاربردترین آزمون، مقیاس Bayley رشد نوزادی باشد. این آزمون برای نوزادان 1 تا 42 ماهه طراحی شد که شامل 3 قسمت می شود: 1- مقیاس حرکتی، که توانایی نوزاد را برای انجام کارهایی مثل چنگ زدن به مکعب و پرتاب توپ می سنجد. 2- مقیاس ذهنی، که شامل رفتارهای سازگارانه از قبیل رسیدن به شیء مورد علاقه، جستجوی اسباب بازی پنهان شده و دنبال کردن جهت هاست. 3- مقیاس دسته بندی( درجه بندی) رفتاری، یک درجه بندی از رفتار بچه روی ابعادی از قبیل ،تنظیم هیجانی، واکنش اجتماعی بر اساس دو نمره اول، نوزاد یک بهره رشدی([9] DQ)، بیشتر از یک IQ به دست می دهد. DQ مشخص می کند که نوزاد در مقایسه با یک گروه هنجاری بزرگ از نوزادان همسن خود، چقدر خوب یا چقدر ضعیف عمل می کنند. هوش نوزادی و هوش بعدی هرچقدر سن نوزاد بیشتر می شود، خیلی از مراحل مهم رشدی را طی می کند که توسط مقیاس های Bayley ارزیابی می شود، مقیاس هایی که برای ترسیم پیشرفت رشدی نوزاد مفیدند. همچنین آنها در تشخیص مشکلات عصبی و عقب ماندگی ذهنی مفیدند، حتی زمانی که این وضعیت خفیف باشد و تشخیص آن از طریق آزمونهای استاندارد مرضی کودکان و عصب شناختی مشکل باشد. اما رشدگرایان هنوز به رواج بیشتر استمرار(پیوستگی ) رشد ذهنی علاقه مندند: آیا امکان دارد که پیش بینی کنیم چه نوزادانی در سنین مدرسه، بااستعداد، متوسط یا عقب مانده ذهنی می شوند؟ از طریق نمرات DQ آنها نمی شود. همبستگی بین DQ نوزادی و IQ بچگی خیلی پایین و حتی گاهی نزدیک به صفر است. نوزادی که در مقیاس Bayley یا هر آزمون دیگری به خوبی عمل می کند ممکن است بعداً در زندگی نمره بالای IQ به دست بیاورد یا به دست نیاورد. درست است که نوزادی که در آزمون نوزادی نمره پایین گرفته در اغلب اوقات عقب مانده ذهنی از کار در می آید اما به نظر می رسد که ناپیوستگی (انفصال) خوبی بین نمرات قبلی و بعدی حداقل تا 4 سالگی وجود دارد. چه چیزی همبستگی ضعیف بین نمرات در مقیاس های رشدی نوزاد و IQ های بعدی بچه ها را تبین می کند؟ شاید دلیل اصلی این است که آزمون های نوزادی و آزمون های IQ از نظر کیفی توانایی های متفاوتی را می سنجند. بی شک پیاژه در این باره نظر موافقی دارد. مقیاس های نوزادی به شدت روی مهارت های حسی – حرکتی که پیاژه معتقد بود که در نوزادی بسیار مهم هستند، تمرکز می کنند؛ آزمونهای IQ از قبیل استنفورد بینه و WISC-III بیشتر روی توانایی های انتزاعی از قبیل استدلال کلامی، مفهوم سازی و حل مسئله تمرکز می کنند. Robert McCall تبیین دومی را پیشنهاد می کند: او بحث می کند که رشد هوش در دوران نوزادی شدیداً تحت تاثیر فرایندهای رسش نیرومند و جهانی است. نیروهای رسش(از قبیل بروز برنامه ژنتیکی برای هوش)، نوزادان را در مسیری قرار می دهد مگر اینکه تاثیرات محیطی( از قبیل رشد در یک محیط فقیرانه) آن را از مسیر خود منحرف کنند. به همین خاطر بالاتر یا پایین تر بودن نمرات آزمونهای نوزادان، احتمالاً چیزی بیشتر از انحراف های موقتی از مسیر رشد جهانی نیست.McCall می گوید که همین که بچه به 2 سالگی نزدیک می شود، نیروهای رسشی کم نیروتر می شوند، بنابراین تفاوت افراد بیشتر و در طول زمان ثابت تر می شود. تفاوت های پایدار هم به ژنتیک فرد و هم به محیطی که در آن رشد می کند وابسته است. آیا باید محققان از تلاش برای پیش بینی IQ افراد بر اساس رشدشان در نوزادی منصرف شوند؟ شاید هنوز نه. رویکرد پردازش اطلاعات، جان تازه ای به این ایده داده که پیوستگی در هوش از نوزادی تا کودکی وجود دارد. چندین محقق دریافتند که اندازه گیری های معین توجه نوزاد، IQ بعدی را بهتر از آزمونهای هوش پیش بینی می کند. برای مثال، سرعت خوگیری(چقدر تند یا کند، نوزاد علاقه اش را به محرک های تکراری ارائه شده از دست می دهد؟)، ترجیح تازگی(درجه ای که نوزاد محرک های جدید را به یک محرک آشنا ترجیح می دهد.) که در اولین سال زندگی مورد سنجش قرار می گیرد، همبستگی متوسطی در حدود 45.+ با IQ کودکی دارد، مخصوصاً با IQ کلامی و مهارت های حافظه همبستگی دارد. بنابراین نوزادی که به سرعت خسته می شود و تازگی را ترجیح می دهد، احتمالاً در کودکی باهوش تر از نوزادی است که خوگیری را نشان می دهد و تازگی را دوست ندارد. بنابراین ما می توانیم نوزاد باهوش را به عنوان پردازش گر سریع اطلاعات توصیف کنیم. بچگی؛ چگونه نمرات IQ در طول دوره بچگی ثابت می ماند؟ پنداشته می شد که ضریب هوشی شخص، ظرفیت ذهنی او را نشان می دهد که به طور ژنتیکی تعیین شده و بنابراین در طول زمان ثابت می ماند. به عبارت دیگر از یک بچه 5ساله با IQ 120 انتظار می رود که IQ مشابهی را در سنین 10، 15، 20 سالگی به دست آورد. آیا تحقیقات از این عقیده حمایت می کنند؟ همان طوری که قبلاً دیده اید، DQ های نوزادی، به خوبی نمی توانند IQ بعدی را پیش بینی کنند. به هر حال با شروع 4سالگی ارتباط نسبتاً قوی بین IQ قبیل و بعدی وجود دارد و این ارتباط در اواسط دوره کودکی قوی تر هم می شود. خیلی از بچه ها بالا و پایین رفتن قابل ملاحظه ای را در نمرات IQ شان در طول دوره های کودکی نشان دادند و الگوهای تغییر به طور قابل توجهی از بچه ای تا بچه دیگر متفاوت است، در واقع هر بچه ای روی یک مسیر رشدی شخصی قرار دارد. چگونه محققان نتایجی که IQ نسبتاً ثابت است را با این شواهد روشن از عدم ثبات، وفق می دهند؟ آنها می توانند نتیجه گیری کنند که در یک گروه، جایگاه بچه ها (بالا یا پایین) در مقایسه با همتایانشان در یک زمان با دوره دیگری از سالهای کودکی ثابت باقی می ماند. اما خیلی از بچه ها افت و خیز را در نمرات IQشان در طول سال ها تجربه می کنند. به هر حال به خاطر داشته باشید که این به اجرای آزمونهای IQ برمی گردد تا کفایت ذهنی. نمرات IQ نه تنها تحت تاثیر هوش افراد هستند بلکه انگیزش آنها، روش و شرایط آزمون و خیلی عوامل دیگری که در این فصل در مورد آن بحث خواهیم کرد را در بر می گیرد. در نتیجه ممکن است IQ نسبت به توانایی ذهنی در طول سال ها بیشتر قابل تغییر باشد. دلایل برنده و بازنده بودن برخی انحراف نمرات IQ رو بالا یا رو پایین در طول زمان به طور تصادفی تغییر می کند. هنوز الگوهایی وجود دارد. بچه هایی که نمراتشان تغییر می کند معمولاً بیشتر در محیط خانوادگی ناپایدار زندگی می کنند؛ تجارب زندگی آنها بین دوره های غم و شادی در نوسان است. به علاوه برخی از بچه ها در طول کودکی نكات IQ را به دست می آورند در حالیکه دیگران آنها را از دست می دهند. چه کسی برنده و چه کسی بازنده است؟ به نظر می رسد که برنده ها، والدینی دارند که پیشرفت(موفقیت) را پرورش می دهند و کسانی هستند که در پرورش بچه نه خیلی زیاد سخت گیر و نه زیاد سهل گیرند. افت قابل توجه در IQ با توجه به سن، اغلب در بین بچه هایی که در فقر زندگی می کنند رخ می دهد. نوجوانی ، پیوستگی بین کودکی و بزرگسالی رشد ذهنی میزان سرعتش را در اوایل نوجوانی افزایش می دهد و سپس در اواخر نوجوانی سرعت کم و در سطوحی متوقف می شود. در حدود 11 یا 12 سالگی یک جهش در رشد مغز رخ می دهد، زمانی که بچه ها وارد مرحله عملیات صوری پیاژه می شوند، رشد مغز ممکن است به بچه ها سرعت پردازش اطلاعات و ظرفیت حافظه کاری بدهد که آنها برای اجرای سطوح بزرگسالی آزمون های IQ لازم دارند. بنابراین تغییرات اساسی در مغز در اوایل نوجوانی ممکن است زیربنای تنوعی از پیشرفت های شناختی باشد، پیشرفت عملیات صوری، بهبود حافظه و مهارت های پردازش اطلاعات و عملکرد بهتر در آزمونهای هوش. اگرچه دوره نوجوانی دوره ای موثر در رشد ذهنی و نیز دوره ای از افزایش ثبات تفاوت های فردی در عملکرد ذهنی است.در طول 13 تا 19 سالگی، نمرات IQ حتی نسبت به کودکی ثابت تر می شود و IQ را در سنین میانی به خوبی پیش بینی می کند. نوجوانان به عنوان یک گروه در حال رشد شناختی هستند. بنابراین هر نوجوانی سطح مشخص از عملکرد ذهنی را می سازد که به احتمال زیاد به زندگی بزرگسالی منتقل می شود مگر اینکه محیط فرد به طور قابل توجهی تغییر کند. پرورش خلاقیت گاردنر معتقد است که طی نوجوانی افراد ابتکار و آزادی بیانی را که هنگام پیش دبستانی داشتند باز می یابند وآن را همراه با مهارتهای فنی که در کودکی به دست آورده اند به کار می برند تا کارهای خلاق زیادی انجام دهند بطور کلی خط سیر رشدی خلاقیت به اندازه افزایش سن عقلی در مقیاس هوشبر قابل پیش بینی یا پیوسته نیست. در عوض به نظر می رسد که خلاقیت همراه با سن در پاسخ به نیاز های رشد و فرهنگ کم یا زیاد شود . بزرگسالی آیا نمرات IQ، پیشرفت و موفقیت، بعد از اینکه افراد مدرسه را تمام می کنند، پیش بینی می کند؟ آیا عملکرد در آزمون های IQ در طول سالهای بزرگسالی تغییر می کند؟ آیا نمرات IQ در سنین پیری همان طوری که عملکرد در تکالیف شناختی پیاژه و برخی تکالیف حافظه، کاهش پیدا می کنند، افت دارند؟ هوش بالاتر برای اداره شغل های پیچیده تر و از نظر شناختی چالش برانگیزتر مورد نیاز است. هنوز هم، بهره هوش به طور قابل ملاحظه ای در هر گروه شغلی متغیر است، بسیاری از مردم در شغل های دون پایه بهره هوشی بالا دارند. اکنون دومین سوال: آیا وکلا، برقکار ها یا کشاورزان باهوش از همکاران کم هوش خود موفق ترند؟ جواب در اینجا نیز مثبت است. همبستگی بین نمرات آزمون های توانایی های هوشی و اندازه های عملکرد شغلی در درجه بندی های ناظر به طور متوسط 3/0 تا 5/0 است. بزرگسالان باهوش بیشتر قادرند یاد بگیرند که نیاز دارند چه چیزی در مورد شغلشان بدانند تا مشکلاتی را که رخ می دهد حل کنند. کسانی که نمره بالاتری در هوش بدست می آورند از کسانی که نمره های پایین تری آورده اند سالم تر می مانند و طولانی تر زندگی می کنند. دریک مطالعه تقریبا بر روی هر کسی که در سال 1921 در کشور متولد شد در 11 سالگی، در سال 1932، یک تست هوش انجام دادند. در بررسی بعدی تاریخچه سلامتی و مرگ دهه های بعد، محققان دریافتند افرادی که یک انحراف استاندارد ( 15 نمره ) پایین تر از بقیه افراد بدست آوردند، کمتر احتمال داشت که در سن 76 سالگی زنده باشند و بیشتر احتمال داشت که سرطان ریه یا معده یا بیماری قلبی عروق قلبی و کرونری را تجربه کرده باشند. یک توضیح رایج برای این ارتباط بین هوش و سلامتی، وضعیت اجتماعی_اقتصادی است. افراد باهوش ممکن است شغل های بهتری داشته باشند، که به آنها منابعی برای به دست آوردن مراقبت بهداشتی بهتر را می دهد. اما زمانی که شرایط زندگی به طور آماری کنترل شد (یعنی ثابت نگه داشته شد.) هنوز هم بین هوش و سلامتی رابطه وجود داشت. ، مراقبت بهداشتی موفق و درمان شایسته نیاز به مقدار خاصی هوش دارد. این تحقیق پیشنهاد میکند که بهره هوشی وضعیت اقتصادی-اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهد که آن هم سلامتی را تحت تاثیر قرار می دهد اما همچنین بهره هوشی به طور مستقیم سلامتی را تحت تاثیر قرار می دهد.افراد باهوش تر میتوانند مهارت های هوشی شان را برای فهم مدیریت سلامتشان به کار ببرند. تغییرات بهره هوشی به همراه سن: بهره هوشی تا حدود 40 سالگی به آرامی افزایش می یابد و بعد کاهش می یابد. کاهش حدود 80 سالگی شروع می شود. کافمن همچنین عملکرد طولی گروه های متنوعی از بزرگسالان پس از دوره 17 سالگی را مطالعه کرد. دوره پس از 17 سالگی یک کاهش حدود 5 نمره در گروه های 60 ساله وجود داشت، کاهش 7 یا 8 نمره ای در گروه های 50 و 60 ساله و کاهش 10 نمره ای در دو گروه از سالخورده ترین ها که 67 و 72 ساله بودند در ابتدای مطالعه.بنابراین جوان ترین گروه حدود 5 نمره بهره های هوشی دوره های بالای 17 سال و پیرترین گروه ها دوبرابر این حدود ، 10 نمره در طول دوره مشابه از دست دادند. عملکرد بهره هوش بین سن 20 تا 24 سالگی به اوج می رسد، سپس کاهش می یابد. نسل های متفاوت ممکن است مقادیر خاصی در زمینه های مختلف عملکرد هوشی داشته باشند. در تفکر و قضاوت بزرگسالان جوان و میانسال امروزه می توانند به خاطر تجربیات بزرگسالی شان عملکرد هوشی بهتری داشته باشند. پیام مهم دیگر این است که الگوی سالخوردگی در توانایی های مختلف، متفاوت است. هوش سیال ( آن دسته مهارت ها که به تفکر و استدلال فعال برای پاسخ به مشکلات جدید نیازمند است.همانطور که با تست هایی مثل مهارتهای ذهنی اولیه استدلالی و فضایی اندازهگیری میشود. ) معمولا زودتر و بیشتر از هوش متبلور کاهش می یابد. ( آن دسته از توانایی ها شامل استفاده از دانشی که از راه تجربه بدست آمده مثل پاسخ دادن به تست معنای کلامی که اسکای استفاده کرده است. ) بزرگسالان بعضی از توانایی هایشان را برای درگیر شدن با مسائل جدیدی که در میانسالی بروز می کنند از دست می دهند اما دانش عمومی متبلور و دامنه لغاتشان در طول دوران میانسالی و بعد از آن ثابت می ماند. تحقیقات نشان می دهد که دانش، مثل لغات، در بزرگسالان مسن تر از بزرگسالان جوانتر، بالاتر است. چرا؟ آزمون های هوش عملکردی و سیال اکثرا زماندارند و نمره آزمونهای عملکردی زماندار در سنین پیری بیشتر از تست عملکردی غیر زماندار کاهش می یابد. این ممکن است به کند شدن عملکرد سیستم عصبی مرکزی مربوط باشد که اکثر مردم با پیر شدن تجربه می کنند. مواد آزمون هوش عملکردی سیالی و سرعت ممکن است برای بزرگسالان سالخورده تر کمتر اشنا باشد. از این نظر آزمونها ممکن است سوگیری هوشمندی علیه بزرگسالان سالخورده تر داشته باشند. تفاوت های گروهی سنی در عملکرد معلوم میکند که بزرگسالان سالخورده تر امروز در بسیاری از آزمون ها به نسبت بزرگسالان جوانتر در وضع نامسائدی قرار دارند، تا حدودی به خاطر کمبودهایی در مقدار و کیفیت آموزش هایی است که آنها در ابتدای زندگی دریافت کرده اند. پیام آخر این تحقیق ارزش تاکیدی خاص دارد: کاهش در توانایی های هوشی جهانی نیست حتی در 81 ساله های مطالعه حدود 40 یا 30 درصد افراد کاهش چشمگیری در توانایی های هوشی در 7 سال گذشته تجربه کرده اند. علاوه بر این اگرچه تعداد کمی از 81 ساله ها تمام 5 مهارت را حفظ کرده بودند. اکثرا همه حداقل یک توانایی را از آزمونی به آزمونی دیگر حفظ کرده بودند و حدود نصف افراد 4 مهارت از 5 تا را حفظ کرده بودند. دامنه تفاوت ها در عملکرد هوشی در گروهی از بزرگسالان سالخورده تر به شدت زیاد بود. کسی که تمام بزرگسالان سالخورده را از نظر هوشی محدود بداند احتمالا اکثر اوقات اشتباه کرده است. پیش بینی کننده های کاهش: تعجب برانگیز نیست که بهداشت ضعیف یک عامل خطر است. افرادی که بیماری قلبی-عروقی یا بیماری های مزمن دیگر دارند کاهش بیشتری در توانایی های ذهنی نسبت به همقطاران سالمندشان نشان می دهند. بیماری ها ( و به احتمال زیاد داروهایی که برای درمان آنها استفاده می شوند. ) همچنین موجب کاهش سریع توانایی های هوشی در چند سال باقی مانده تا مرگ می شوند. به این پدیده نامی ناراحت کننده داده شده است: سقوط کشنده. شاید شاهدی برای گفته ی "بدن سالم، ذهن سالم" باشد. عامل دوم افت، یک سبک زندگی بدون تحریک است. اسکای و همکارانش دریافتند که بیشترین افت هوشی در بیوه های سالخورده ای که موقعیت اجتماعی پایین داشتند رخ داد که نشان داده شد که این افراد در فعالیت های کمی درگیر بودند و از زندگی شان راضی نبودند. این زنها تنها زندگی می کردند و رها شده از زندگی به نظر می رسیدند. افرادی که عملکردشان را حفظ کرده بودند و یا حتی بیشتر بدست آورده بودند، وضعیت اقتصادی- اجتماعی بالاتر از متوسط، تحصیلات بالا و ازدواج بی نقص، همسر باهوش و سبک زندگی فعال از نظر فیزیکی و ذهنی داشتند. به طور جالب توجه ای بزرگسالان متاهل تحت تاثیر محیطی که از نظر هوشی برای هم فراهم کرده بودند قرار گرفتند. نمره تست هوش آنها در طول سالها بیشتر به هم شبیه شده بود، بیشتر به این خاطر که نمره زوج با عملکرد پایین تر بالا آمده و به نمره زوج با عملکرد بالاتر نزدیک شده بود. آمادگی برای فرزانگی: اریکسون می گوید بزرگسالان مسن تر فرزانگی را در مواجهه با منظره مرگ و تلاش برای یافتن معنای زندگی شان بدست می آورند. همچنین توجه کنید که لغت فرزانه به ندرت برای توصیف کودکان، نوجوانان یا حتی بزرگسالان جوان به کار می رود. اما فرزانگی به ندرت حتی در اواخر زندگی وجود دارد. حال فرزانگی چیست و چگونه محقق ها آن را ارزیابی می کنند؟ محققان می دانند که فرزانگی مشابه هوش بالا نیست: مردم باهوش زیادی وجود دارند که فرزانه نیستند. پل بالت و همکارانش این تعریف را برای فرزانگی ارائه کرده اند: " دانش تخصصی از مسائل پایه ای زندگی که بینش، قضاوت و راهکار های ویژه برای مسائل پیچیده و نامعلوم به همراه دارد. " همینطور رابرت استرنبرگ یک فرد فرزانه را به عنوان انسانی که می تواند هوش و خلاقیت را برای حل مسائلی که نیاز به مخلوط متعادلی از علاقه ها یا دورنما ها جمع کند تعریف می کند. در این صورت فرد فرزانه 5 خصوصیت زیر را دارد: -دانش واقعی غنی در مورد زندگی. ( دانشی که بر در نظر گرفتن مسائلی مثل طبیعت بشر، روابط بین فردی و حوادث بزرگ در زندگی بنا شده است. ) -دانش کاربردی قوی. ( مثل راهکارهایی برای حل تعارضات. ) -تصویر کلی از گستره زندگی. ( در نظر گرفتن بافت تشکیل دهنده ی زندگی، خانواده، تحصیلات، کار و دیگر مسائل. ) -آشنایی با ارزش ها و اولویت های زندگی. ( دانش در مورد ارزش های مختلف و قبول آنها.) -تشخیص و مدیریت تردید و تغییر. ( فهم اینکه دانش جهان محدود و آینده نامشخص است.) آیا قرزانگی به همراه سن افزایش می یابد یا تجربیات زندگی در تعیین اینکه شخصی فرزانه است یا نه مهمترند؟ اورسولا استالینگر، جک اسمیت و پل بالت سعی کردند این موضوع را با مصاحبه از زنان جوان ( 25 تا 35 ساله ) و مسن تر ( 65 تا 82 ساله ) که روانشناس بالینی بودند یا در رشته دیگری در مراحل بالا تحصیل کرده بودند بیابند. هدف ارزیابی سهم سن و تجربه های خاص بر فرزانگی این بود که بر این فرض استوار بود که روانشناسان بالینی از طریق آموزش حرفه ای و کار حساسیت خاصی به مسائل بشر پیدا میکنند. با این افراد در مورد فردی به نام مارتا مصاحبه شد. این زن خانواده داشت اما شغل نداشت و دوستی قدیمی را ملاقات می کرد که خانواده نداشت اما شغل داشت. از زنان خواسته شد که در مورد چگونگی بازبینی و ارزیابی مارتا از زندگی اش بعد از این مواجهه صحبت کنند. جواب ها در 5 سطح که قبلا لیست شده بود و فرزانگی را می سنجید نمره گذاری شدند. چه نتیجه ای بدست آمد؟ اول؛ فرزانگی نادر است. به نظر می رسد فقط حدود 5 درصد جوابهایی که توسط بزرگسالان به مشکلات داده شد نشان دهنده فرزانگی بود. دوم؛ تخصص بیش از سن به پرورش فرزانگی مربوط بود. یعنی روانشناسان بالینی چه جوان و چه پیر نشانه های بیشتری از فرزانگی نسبت به زنان دیگر نشان دادند. زنان مسن به طور کلی نه بیشتر و نه کمتر از زنان جوان فرزانه بودند. پس سن فرزانگی را پیش بینی نمیکند. دانش پایه ای که موجب فرزانگی می شود مانند دیگر توانایی های هوشی متبلور به مراحل پایانی زندگی موکول می شود. اگر افراد تجربه هایی در زندگی داشته باشند. ( مثل کار کردن به عنوان روانشناس بالینی ) که بینش آنها را نسبت به وضعیت بشر عمیقتر می کند. محیط اجتماعی بی واسطه همچنین درجه فرزانگی را تحت تاثیر قرار می دهد. راه حل های فرد فرزانه به مشکلات زمانی تولید می شود که بزرگسالان این شانس را دارند که در مورد مشکلاتشان با کسی که برای قضاوتش ارزش قائلند بحث کنند و تشویق می شوند تا بعد از بحث در این مورد فکر کنند. بنابراین، مشاوره با همکلاسی ها و همکاران و تفکر درباره نظرات آنها می تواند شروع فرزانگی باشد. در پایان، فرزانگی به نظر می رسد بازتابی از مجموع خاصی از هوش، شخصیت و سبک شناختی است. برای مثال افرادی که سبک شناختی آنها مقایسه و ارزیابی موضوعات است و کسانی که نسبت به ابهامات سازگارند احتمال دارد بیشتر از کسانی که این خصوصیات را ندارند فرزانگی نشان دهد. بعلاوه، عوامل خارجی بر رشد فرزانگی اثر می گذارند. مونیکا آردلیت دریافت که محیط حمایتگر اجتماعی ( خانواده مهربان، دوستان خوب ) در دوره بزرگسالی به طور مثبتی با فرزانگی پس از 40 سالگی مربوط بود. کوشش های خلاق: در اکثر زمینه ها تولید خلاق به آرامی بعد از دهه 20 تا اواخر دهه 30 و اوایل دهه 40 افزایش می یابد و بعد از آن به تدریج کاهش می یابد. دوران اوج پیشرفت خلاق از رشته ای به رشته دیگر متفاوت است. تولیدات درخشان بشری ( مثلا تاریخی و فلسفی ) تا دوران پیری و اوج آن در دهه 60 ادامه دارد. در مقابل، اوج تولید در هنر ( به طور مثال در موسیقی یا نمایش ) در دهه 30 و 40 است و پس از آن به تدریج کاهش می یابد. شاید به این خاطر که خلاقیت هنری به فکر نوآورانه تر و خلاقتر وابسته است. دانشمندان به نظر می رسد که در میانه اند، اوجشان در دهه 40 و افتشان در دهه 70 است. حتی در یک رشته کلی یکسان تفاوتها در دوره های اوج گفته شده است. برای مثال شاعران قبل از رمان نویسان به اوج خود می رسند و اوج ریاضی دانان قبل از دیگر دانشمندان است. هنوز در بسیاری رشته ها ( مثل روانشناسی ) تولید خلاق در اواخر دهه 30 و اوایل دهه 40 به اوج می رسد. پیشرفت خلاق به شور و تجربه نیاز دارد. در اوایل بزرگسالی شور هست اما تجربه نیست و پس از آن تجربه هست اما شور یا اشتیاق افت کرده است. افراد در دهه 30 و 40 هردو را دارند. دین سمونتون نظریه دیگری پیشنهاد می دهد، هر فرد خلاقی ممکن است توان بالقوه خاصی برای خلق کردن داشته باشد که پس از دوره بزرگسالی کشف شود. وقتی که توان بالقوه کشف شود احتمال کمی دارد که بیان نشود. با توجه به نظریه سیمونتون فعالیت خلاق شامل دو فرایند است: نظریه پردازی ( تولید نظرات خلاق ) و پیچیدگی ( اجرای نظرات برای تولید شعر، نقاشی یا انتشارات علمی ) وقتی که شغلی شروع شود مدت زمانی سپری می شود قبل از اینکه عقیده ای تولید شود یا کارها کامل شوند. این ممکن است افزایش پیشرفت خلاق را بین دهه 20 و 30 توضیح دهد. همچنین بعضی کارها بیشتر از بقیه طول می کشد تا راه اندازی و کامل شود. چرا تولید خلاق شروع به ضعیف شدن می کند؟ سیمونتون پیشنهاد می کند که افراد خلاق ممکن است به سادگی همه ی نظراتشان را استفاده کرده باشند. آنها هیچ گاه همه منبع خلاقیت خود را مصرف نمی کنند. اما مقدار کمی از آن برای استفاده دارند. عواملی که بر نمره هوشبهر تاثیر دارند طبق معمول بهترین توضیح ما این است که عوامل محیطی و ژنتیکی بصورت تعاملی در شکل گیری هوش ما نقش دارد. ژنها اکنون مشخص شده است که نمرات هوشبهر کاملاً توسط ژنها تعیین نمی شوند وراثت به توضیح تفاوتهای فردی درعملکرد فکری کمک می کند. ، دوقلو های یکسان در مقایسه بادوقلوهای نا همسان، نمرات هوشبهر مشابهی دارند حتی زمانی که در تمام مدت زندگی جدا ازهم رشدکرده باشند . بعلاوه هوشبهرفرزند خوانده ها زمانی که به نوجوانی می رسند،رابطه قوی تری با هوشبهر والدین تنی خود در مقایسه با والدین نا تنی ، دارد . بطور کلی ، تقریباً نیمی از تنوعات در نمرات هوشبهر در یک گروه از افراد با تفاوتهای ژنتیکی میان آنها در ارتباط است (نیزر[10]،1996) محیط خانواده یک مطالعه توسط آرنولد سامرف وهمکارانش)1993) انجام شد که به بررسی برخی از عوامل محیطی که ممکن است باعث کاهش نمرات هوشبهر در کودکان ویا افزایش آنها می شود را فراهم می آورد. وبطور ضمنی عواملی که با داشتن هوشبهر بالا در رابطه است را مشخص کرده اند. این محققان 10 عامل خطر زا را نشان داده اند. روشی که به طور گسترده برای سنجش تحریک هوشی محیط خانه به کار می رودپرسشنامه مشاهده خانه برای سنجش محیط است. (HOME) افزایش نمره هوش از 1 تا 3 سالگی همانطور که با سرعت پردازش اطلاعات اندازه گیری شد، احتمال دارد که کودکان از خانه های پر هیجان اتفاق بیفتد در حالیکه کودکان از خانواده هایی با نمره های HOME پایین اکثرا افت هوش را در دوره مشابه تجربه کردند. مطالعاتی که پرسشنامه HOME را استفاده می کنند نشان دادند که مهمترین عوامل درگیری والدین با بچه و فرصت های تحریک و هیجان بر انگیز است. هرچند مقداری که والدین تحریک برای بچه های جوانشان دارند ممکن است به اندازه پاسخگر بودن برانگیزاننده به رفتار کودکانشان مهم نباشد. ( یک لبخند در جواب لبخند ) و اینکه با مهارت های کودک هماهنگ شده باشد که این کار نه خیلی ساده و نه خیلی سخت است. به طور خلاصه، خانه ای که از نظر هوشی برانگیزاننده است، جایی است که در آن والدین مشتاقند که با کودکانشان درگیر باشند و به نیاز ها و رفتار رشدی آنها پاسخگر. محققان هنوز نتوانستند تاثیرات ژنتیکی را انکار کنند. کودکان باهوش بیشتر از همسالان کم هوششان احتمال دارد تحریک هوشی را جستجو کنند. به نظر می رسد رشد هوشی زمانی در بهترین حالت خود است که کودکان با انگیزه و با هوش که غذای هوشی درخواست می کنند آن را از والدین پاسخگر و مسئولیت پذیر خود دریافت کنند! طبقه اجتماعی: کودکان از خانه های طبقه پایین تر به طور متوسط 10 تا 20 نمره زیر نمره کودکان همسنشان از طبقه متوسط در آزمون های هوشی نمره می آورند و این در تمام گروه های قومی و نژادی صدق می کند. وضعیت اقتصادی اجتماعی نمرات بهره هوش را تحت تاثیر قرار می دهد. اگر وضعیت اقتصادی اجتماعی بهبود یابد چه پیش می آید؟ تحقیق نشان می دهد که بهبود وضعیت اقتصادی کودکان می تواند بهره هوشی آنها را بهتر کند. تحقیق بر کودکان فرانسوی نشان داد که افزایش در بهره هوشی در کودکانی که در خانواده های توانگر رشد می یابند بسیار بیشتر از کودکانی است که در خانه هایی با وضعیت نامسائد بزرگ می شوند. نمره های پرسشنامه HOME در طبقه متوسط بالاتر از طبقه پایین است، که این نشان می دهد خانه های طبقه متوسط از نظر هوشی بیشتر محرکند. تغذیه ضعیف، سوء مصرف دارو، تجربه های مختل کننده خانواده و دیگر ملاک های مربوط به فقر که همچنین در وجود شکاف طبقه اجتماعی در بهره هوشی محاسبه می شود. نژاد و قومیت: اگرچه بعضی تحقیقات پیشنهاد می دهند که تفاوت های نژادی در آزمون های هوش در دهه های اخیر در حال کوچک شدن است. تحقیقات دیگر کاهش کمی در شکاف موجود، مثلا بین سیاه ها و سفید ها نشان می دهد. گروه های خرده فرهنگ متفاوت گاهی نیمرخ متمایزی از توانایی های هوشی نشان می دهند. مثلا بچه های سیاه پوست اغلب تکالیف کلامی را به خوبی انجام می دهند در حالیکه کودکان اسپانیایی، شاید به خاطر تفاوت های زبانی، در موارد غیر کلامی برترند. چرا این تفاوت های گروهی وجود دارد؟ فرض های زیر را در نظر بگیرید: سوگیری آزمونها، عوامل انگیزشی، تفاوت های ژنتیکی گروه ها و تفاوت های محیطی بین گروه ها. سوگیری فرهنگی: تفاوت های نژادی در آزمون های هوش ممکن است به سوگیری فرهنگی آزمونگری مربوط باشد، یعنی آزمون های هوش ممکن است بیشتر مناسب کودکان سفیدپوست طبقه ی اجتماعی متوسط باشد تا بچه های متعلق به دیگر گروه ها. کودکان گروه های اقلیت اغلب نسبت به گروه های غیر اقلیت با مسائل فرهنگی که در آزمون ها منعکس شده اند مواجهه زیادی نداشته اند. اگر آزمون های هوش " مهارت در فرهنگ امریکایی اروپایی " را بسنجد، کودکان اقلیت محکومند که دارای کمبود به نظر برسند. استفاده از آزمون های هوشی که برای همه ی گروه های نژادی به طور عادلانه طراحی شده است و راه کارهایی معرفی می کند که به کودکان اقلیت کمک می کند احساس راحتی و با انگیزگی کنند، می تواند شکاف هوشی معمول بین امریکایی افریقایی ها و امریکایی اروپایی ها را نصف کند. اما، هرچند مواد آزمون هوش استاندارد شده است، گاهی ویژگی گروه های متوسط سفیدپوست را دارد. عوامل انگیزشی: احتمال دیگر این است که افراد اقلیت برای انجام بهترین عملکردشان در موقعیت آزمون دادن با انگیزه نیستند زیرا به خاطر اینکه توسط آزمونگری که در اغلب موارد از قومیت یا نژاد متفاوتی است مورد قضاوت قرار گیرند، مضطربند یا مقاومت دارند. انواع مختلفی از آزمون دهنده ها وجود دارد، ممکن است تلاش کمی برای خوب عمل کردن داشته باشند یا حتی قبل از اینکه سوال تمام شود سرشان را تکان بدهند که یعنی: نمی دانم. شود که متوجه شوند که آزمونگر دوست است یا مخلوطی از مواد آسان و سخت به آنها داده شود که با یک زنجیره طولانی از موارد مشکل ناامید نشوند. با اینکه اکثر کودکان با یک آزمونگر مهربان و دوستانه بهتر عمل می کنند به نظر می رسد کودکان امریکایی افریقایی حتی آنهایی که از طبقه متوسط هستند در شرایط آزمون دادن نسبت به کودکان سفید پوست طبقه ی متوسط کمتر راحتند. استیل بحث می کند که امریکایی افریقایی ها تا حدودی به خاطر تهدید کلیشه ای ضعیف عمل می کنند- ترس از اینکه آنها به خاطر داشتن ویژگی هایی که با تصویر منفی امریکایی افریقایی ها همراه آن قضاوت خواهند شد.- به نظر استیل اینگونه نیست که امریکایی افریقایی ها نمادها را درونی کرده باشند یا باور داشته باشند که از نظر هوشی ضعیف ترند. در عوض آنها مضطرب می شوند و نمی توانند در موقعیت آزمون خوب عمل کنند که این نگرانی را در آنها بر می انگیزد که به طور منفی تصویر شوند. حدود نهایی هوش(هوش غیر طبیعی) عقب ماندگی ذهنی عقب ماندگی یا ناتوانی ذهنی همانگونه که به طر فزاینده ای این گونه به آن اشاره می شود، به وسیله AAIDD اینگونه تعریف شده است: عملکرد هوش پایین تر از حد متوسط به همراه محدودیت در زمینه های رفتار سازشی مثل مراقبت از خود و مهارت های اجتماعی که قبل از 18 سالگی وجود داشته است.برای اینکه تشخیص عقب مانده ذهنی گذاشته شود، یک فرد باید نمره هوش 70 تا پایین تر بدست بیاورد و انجام انتظارات مطابق با سنش در حوزه های مهم عملکرد با سختی همراه باشد. با توجه به این تعریف عقب ماندگی ذهنی تنها یک نقش شخصیتی نیست بلکه این محصول تعامل بین شخص و محیط است که قویا تحت تاثیر نوع و سطح کمک های حمایتی و دریافت های فرد قرار دارد. بنابراین شخصی با بهره هوشی 60 در یک محیط حمایت گر که راهکارهایی دارد که به فرد اجازه سازگار شدن و شکفتن را می دهد ممکن نیست در این محیط عقب مانده در نظر گرفته شود.هر چند در محیطی با انتظارت و حمایت متفاوت همین فرد ممکن است عقب مانده به نظر برسد. افراد با عقب ماندگی ذهنی خفیف می توانند هر دو مهارت تحصیلی و عملی را در مدرسه بیاموزند و می توانند به طور کلی بالقوه کار کنند و زندگی مستقلی به عنوان یک بزرگسال داشته باشند. افراد عقب مانده شدید و عمیق اغلب تحت تاثیر عقب ماندگی ارگانیک هستند، بدین معنی که عقب ماندگی آنها به خاطر برخی علل بیولوژیکی قابل شناسایی است که مرتبط با عوامل ارثی، بیماری ها یا آسیب ها است.اما معمول ترین نوع عقب ماندگی، عقب ماندگی فرهنگی – خانوادگی است، که خفیف تر است و معمولا به علت مخلوطی از پایه های ژنتیکی ضعیف و محیط فقیر و بدون تحریک بروز می کند.در حالی که کودکان با عقب ماندگی ارگانیک از تمام طبقه های اجتماعی- اقتصادی هستند، کودکان با عقب ماندگی فرهنگی- خانوادگی اغلب از محیط های فقیر می آیند و والدین یا برادر و خواهری دارند که آنها نیز عقب مانده اند. ، مطالعه ای بر افرادی با عقب مانده ماندگی ذهنی خفیف و مرزی در نظر گرفته شد که در دهه 1920 و 1930 جدا شده بودند و در کلاس های ویژه جای گرفته بودند. متوسط هوش افراد مطالعه 67 بود. آنها با خواهر و برادرها وهمسالان غیر عقب مانده شان حدود 35 سال بعد مقایسه شدند. به طور کلی این بزرگسالان عقب مانده های ذهنی نتایج زندگی فقیری در میانسالی داشتند در مقایسه با گروه های غیرعقب مانده. حدود 80 درصد موردهای عقب مانده استخدام شده بودند اما معمولا شغل های نیمه حرفه ای و غیر حرفه ای داشتند که تحصیلات و توانایی هوش پایینی نیاز داشتند. زنها اغلب ازدواج کرده بودند و خانه دار بودند. در مقایسه با همتاهای غیر عقب مانده، مردان و زنان عقب مانده همچنین در مسائل دیگر وضع بدتری داشتند. برای مثال آنها درامد کمتری داشتند، محل اقامت سطح پایین و سازگاری کمتری در روابط اجتماعی و وابستگی بیشتر به بقیه. اما محققان زمینه هایی برای خوش بینی یافتند. این افراد عملکرد بهتری نسبت به انتظارات کلیشه ای در عقب ماندگان ذهنی همتا داشتند.اکثر آنها کار داشتند و ازدواج کرده بودند و اکثر آنها عدم نیاز به کمک های عمومی را در 10 سال گذشته گزارش کردند. نبوغ معمولا کودکان نابغه فقط با نمره هوشبهر بالا مشخص می شوند. فردی با هوشبهر حداقل 130. برنامه برای کودکان تیز هوش هنوز به طور عمده بر آنهایی که نمره هوشبهر بالا دارند تمرکز کرده است.اما تشخیصی فزآینده در مورد برخی کودکان وجود دارد که نابغه اند به خاطر توانایی های ویژه در مقابل داشتن هوش کلی- حتی کودکان با بهره هوشی بالا معمولا در تمام زمینه ها به طور برابر در تمام زمینه ها با استعداد نیستند- بر خلاف افسانه، آنها نمی توانند هرچیزی شوند که انتخاب می کنند، حتی بیشتر کودکان باهوش در یک یا دو دوره استعداد فوق العاده دارند و در جهات دیگر خوبند اما فوق العاده نیستند. کودکان باهوش چگونه می توانند مشخص شوند؟ تیز هوشی از دوران نوزادی معلوم می شود. کودکان باهوش از سن 18 ماهگی قابل تشخیص بودند، به طور اولیه به خاطر توانایی های زبانی پیشرفته شان. آن ها همچنین بسیار کنجکاو و با انگیزه برای یادگیری بودند. آنها حتی از چالش های آزمون هوش بیشتر از اکثر بچه ها لذت بردند. که کودکان نابغه می توانند از کودکان معمولی تشخیص داده شوند در مسائلی مثل :یادیگری سریع، دامنه لغات وسیع، توانایی قوی در پازل و مازها، پختگی و سرسختی در وظایف. ، آنها در زمان تولد سنگین تر بودند و حرف زدن و راه رفتن را زودتر از نوزادان دیگر یادگرفتند. آنها کمی زودتر از معمول به بلوغ رسیدند و بهداشت بهتر از متوسط داشتند.معلمان آنها را به عنوان کودکانی که بهتر سازگار شده اند و از نظر اخلاقی پخته تر بودند به نسبت همسالان کم هوش ترشان دسته بندی کردند.و در حالی که محبوبیت آنها بیشتر از همکلاسی هایشان نبود، آنها مسئولیت های رهبری را به سرعت می پذیرفتند. همه اینها این کلیشه را که نابغه ترین کودکان، بچه هایی نحیف و مریضند که از نظر اجتماعی وابسته و از نظر هیجانی ناپخته اند، درهم شکست. اما همانطور که اشتباه است کودکان نابغه را از نظر هیجانی ناسازگار بدانیم، این نادرست است که نتیجه بگیریم کودکان نابغه از نظر هوشی الگوی سازگاری خوبند و در تمام زمینه ها عالی هستند. برخی تحقیقات پیشنهاد می کنند که کودکانی با بهره هوشی نزدیک به 180 به نسبت 130 اکثرا ناشادند و از نظر اجتماعی کناره گیر، شاید به این خاطر که آنها بسیار جدا از همقطارانشان هستند و گاهی حتی مشکلات جدی دارند.نکته جالب توجه این است که حتی در گروه سرآمد کیفیت محیط خانه مهم بود. سازگارترین و موفق ترین بزرگسالان والدینی با تحصیلات بالا داشتند که به آنها محرک های هوش و محبت را ارائه کرده بودند
قبل از معرفی به اطلاع مراجعه کنندگانی که دنبال نرم افزار یا مطلبی می گردند که مربوط به بیش از 1یا 2 سال قبل در این وبلاگ معرفی شده و یا برای دانلود گداشته شده است و سایت مادر یا دانلود فیلتر یا بسته شده است این وب هیچگونه تعهد یا مسئولیتی نداشته یا ندارد. قبلا با نام کارشناسی تکنولوژی و گروههای آموزشی عمومی زرین شهر حدود یک سال فعال بودیم.حالا با تغییر نام و کمی تغییرات در موضوعات و مطالب با نام بهار تکنولوژی وفناوری آمده ایم.خواهشمند است ما رابانظرات خود کمک و ياري نماييد. این وبلاگ هیچگونه وابستگی به آموزش و پرورش زرین شهر وغیره نداشته و در نقد و گزینش مطالب خود آزاد می باشد. هر گونه کپی و برداشت از این وبلاگ برای علاقه مندان هم بلامانع است.اين وبلاگ همه روزه با چند مطلب به روز است .دوست داشتید می توانید بيننده هر روزه ما باشيد.